اخرین مسافرت مامانی
عزیزم روز سه شنبه تصمیم گرفتیم با دایی جونت و مامان جونی بریم شمال که یکدفعه گلنوش و خاله هم گفتن اگه جا دارید ما هم میاییم که 2 تا ماشین شدیم (من و بابایی . خاله گلنوش و روزبه تو ماشین ما بودن)(نگین امیر مامان جونی مادر بهاره جون تو ماشین دایی امیر بودن)همه فشرده نشستن رفتیم رودبار ده کلایه پیش مشدی حاج اقا .ده قشنگی بود بساط جوجه راه انداختیم بیچاره چقدر خوشحال شدن ولی تو دل مش نقره و مشدی حاج اقا درد بزرگی بود شب عروسی دخترش زلزله منجیل میاد 14 تا از بچه هاش زیر اوار مونده بودن خاطراتش خیلی تلخ بود .بعد پوریا پسر عموم زنگ زد گفت بیاید لاهیجان ما اونجایم جا هم داریم که من با اصرار می گفتم بریم ولی دایی جونت راضی نبود بلاخره زندایی بهاره همه رو راضی کرد ساعت 6 رفتیم سمت لاهیجان جاده کمی شلوغ بود ولی از شانس ما بارون بدی گرفته بود بلاخره ساعت 11 شب کنار بام سبز پوریا که سرباز هم بود قرار گذاشتیم اومدن پوریا امید .دوست امید نادیا و شوهرش هم ماشین امید بودن کلا 15 نفر شدیم با شما میشدیم 16 تا. همگی رفتیم خونه خاله پوریا خیلی مهمان نواز بودن شب خوابیدیم ولی خرپف بابایی و دایی امیر و مادر نگذاشت که ما خوب بخوابیم اونجا اینقدر تکون خوردی که همه چشمشون به شکم من بود تا شما تکون بخوری ببینن تو شکمم می لرزیدی جیگر مامان اخه اونجا چی می کردی من که کلی لذت می بردم بعد صبحانه رفتیم لب دریا همه قلیون کشیدن بعد رفتیم ماهی خریدیم راه افتادیم به سمت امامزاده هاشم ناهار رو هم رفتیم رستوران گلسر و میرزا قاسمی خوردیم بعد به سمت خونه حرکت کردیم که مامان جون(مامان بابایی) زنگ زد گفت فردا میاید قم خونه دختر عمو بابایی ما هم قبول کردیم وقتی اومدیم خونه ساعت 7بود خیلی خسته بودیم که رفتیم خونه دایی بابات عید دیدنی 12 شب بود رسیدیم خونه برام خیلی سخت بود که دوباره 6 صبح بلند بشیم بریم قم من همش فکر تو بودم که یک وقت اذیت نشی اخه این روزها می ترسم اتفاقی بی افته دیگه 8 صبح با عمه جونت و سعید اقا از اینجا راه افتادیم 12 قم بودیم خونه لیدا خانم من خیلی خسته خسته بودم شما هم که همش ضربه می زدی به شکم مامانی بعد 6 عصر به سمت خونه حرکت کردیم 10 خونه بودم بابایی هم گفت این دیگه اخرین سفر ما بدون رادوین هست. رادوین جونم دیگه ما نمی تونیم بریم مسافرت تا شما بیایی. پسر قشنگم



اخرین مسافرت مامانی
